اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

ای کاش سالِ جدید برایمان،سالِ اتفاقاتِ خوب باشد...

سال،دارد تمام می شود... دارم فکر می کنم؛ به روزهایی که رفت... به لحظاتی که خندیدم... لحظاتی که اشک ریختم... و تمامِ ثانیه هایی که کنارِ عزیزانم گذشت... با سرعت،مرور می کنم؛ اتفاقاتِ خوب و بدی را که برایم افتاد... آدم هایِ جدیدی را که وارد زندگی ام شدند...!! و آدم هایی را ...که از زندگی ام رفتند... دیگر قرار است یک جمله ی "یادش بخیر"قبل از خاطراتِ خوبِ امسالم بیاید... قرار است امسالم بشود؛ "پارسال"...! من تمام این روزها را زندگی کردم،خوب هایشان برایم امید بود؛و بدهایشان برایم درس...! میانِ همین روزها بود که یاد گرفتم؛ قوی تر باشم.... عاشق تر باشم... مهربان تر باشم... خدایا،به مردمِ کشورم کمک کن...!دستی ب...
29 اسفند 1400

نزدیک سال نو...💫

چه قدر آدم‌ها نزدیک به سال نو «خوشگل» می‌شوند، همه، همه!  الهی که امسال هر روز «خوشگل» باشی، لبخندت دوام بیاورد، روزهای خوبت بیایند، بمانند، جایی نروند! الهی که ببینی، بارها لبخند هر آن‌کس که دوستش داری، دوستت دارد. تنگ ببوسی اش و دستت تنها نماند.  الهی پول داشته باشی، بسیار پول داشته باشی، نه  برای نگه داشتن، برای خرج کردن، لذت بردن.  الهی از خوشی بالا پایین بپری، زیر نور آفتاب، توی چمن غلت بزنی. شادی عروسی بیاید توی کوچه ات، غم ِ کوچه‌‌ات را باران بشورد. بوی خاکِ نم‌ باران خورده بپیچد. پرنده ها پرواز کنند، پرنده...
29 اسفند 1400

کم پیش می‌آید کسی شبیه به تو باشد!

یک‌جور ذوق عجیب و عمیق برای تو دارم که انگیزه‌ی زیستنم را بیشتر می‌کند. تو یک‌ معجزه‌ی قشنگی در جهان من که فکر کردن به تو در اوج مشکلات و ناخوشی‌ها، مرا از حصار بی‌پناهی و اندوه جهانم بیرون می‌کشد. درست مثل نور می‌مانی که وقتی تمام جهانم را تاریکی برداشته، از دور سوسو می‌زنی، نزدیک‌تر می‌شوی و می‌تابی و یخ اندوه و تردید دلم را آب می‌کنی. حضورت معجزه‌ی قشنگی‌ست و من به یمن حضور توست اگر در دل ناملایمتی‌ها هنوز می‌خندم و سرم را با اطمینان و غرور، بالا می‌گیرم! تو زیباترین اتفاق جهان منی و من به حضور تو در جهان خودم می...
29 اسفند 1400

چهارشنبه سوری امسال!

کاش می شد یک امشب ، تمام ِ بی حواسی و شیطنت های جهان را خواب کرد و در فضایی امن ، بی دردسر آتشی روشن کرد و با بیخیالی راحت از رویش پرید... بدونِ ترس از اتفاقاتِ ناخوشایندی که تصورشان هم حالِ آدم را بد میکند! به امیدِ روزی که آخرین چهارشنبه ی سال، جز صدای لبخند، صدای دیگری گوشِ این خیابان های خسته را پر نکند... روزی که تمامِ دردها، غصه ها و مصیبت ها را در آتشِ اتحاد و همبستگی مان بسوزانیم و هربار، سالمان را به وقتِ آرامش و خوشبختی، تحویل بگیریم... چهارشنبه سوری مبارک... ...
25 اسفند 1400

روزهای آخر سال

آخرین روزهای اسفند است ، از سر شاخ این برهنه چنار ، مرغکی با ترنمی بیدار می زند نغمه ... نیست معلومم؛ آخرین شکوه از زمستان است ... یا نخستین ترانه های بهار ؟!!! ...
22 اسفند 1400

اسفند یعنی زمستان رفتنی ست...

اسفند ، اردیبهشتی ترین حالتِ زمستان است ... از همان ماه هایِ خوبِ خدا که جان می دهند برایِ دل را به خیابان زدن های بی هوا و قدم زدن هایِ طولانی ... انگار تمامِ آدم ها ، تن پوشی از مهربانی ، به تن کرده اند و لب های تمامِ عابرانِ شهر ، در صمیمانه ترین حالتِ لبخند است . اسفند ، به گرگ و میشِ صبح می مانَد ، به خورشیدی در آستانه ی طلوع ، و به رنگ هایِ بنفش و سرد و بی روحی ، در آستانه ی سبز شدن ... اسفند یعنی زمستان رفتنی ست ، یعنی بهار ، در راه است ...   ...
20 اسفند 1400

آرزوهای کوچک من برای تو ...

برای امروزت ، آرزوهای کوچک دارم... مثلا اینکه؛ چشم هایت را که باز میکنی، خستگی های دیروزت را، در خواب آرام دیشب جا گذاشته باشی، وتمام تن ات، لبریز باشد از طراوت و سر زندگی ... مثلا اینکه،... یک لقمه نان و پنیر و دلخوشی، صبحانه ات باشد قدم هایی داشته باشی برای رفتن تا موفقیت ... و مادری که ، مثل هر صبح دعای خیر اش بشود بدرقه ی راهت... مثلا اینکه؛ آدم هایی در مسیر امروزت باشند، که حال جهانت را قشنگ تر کنند دلت به بودنِ همراه و هم نفسی خوش باشد و سرت به زندگی گرم ... برایت، آرزوهای کوچکی دارم که شاید حسرت های بزرگ خیلی ها باشد‌‌‌. ...
16 اسفند 1400
1